همش مثه یه خوابه.... همه ی زندگی مثه یه خوابه میتونی یه نصفه روز و
وقت بذاری تا لحظه لحظه ی زندگیت از جلوی چشمات بگذره !!!! اونوقت یا
بعضی از صفحه هاشو هزار بار بخونی و به یادشون گریه کنی .... یا بعضی
صفحه ها رو با همه نفرتت پاره کنی اما همون تـیکه های کوچیک باز آزارت
بدن ! تا حالا شده ؟
نمیخوام مثه تموم این مدت باهمه ی مشکلایی که داشتم باز بخندم دلم
امروز هوای گریه کرده ... دلم میخواد ساعت ها بشینم و گریه کنم !
نه دلم تنگ نشده ... واسه ی دیدن تو ...
نه دلم تنگ نشده ... واسه بوسیدن تو ...

نمی خوام به خودم بگم همه چی خوبه... اینم میگذره و ... نه! دیگه عقلم
نمیتونه تیکه تیکه های دلم وبه هم وصل کنه و آرومش کنه الان دلم میدونه
همه چی خیلی بده و هیچی آرومش نمیکنه !
" یادته بهت میگفتم حرفهای تو بهونه ست ؟؟!... "
نمیدونم چمه ! هیچ وقت نفهمیدم و الان واسه اینه که اینجام و اینطوریم ..
واسه همینه که الان من موندم و خدام ! تنهای تنهای تنها !!!
نمیدونم تا کی قراره اینطوری بمونه روزام ! بازم خدایا شکرت !!
من راه میرم ... حرف میزنم ... میخندم ... نگاه میکنم ... گریه میکنم همش
پر خاطره ست ! همشون دیوونه ام میکنن ! همشون نابودم میکنن !
خدایا ... باز بگم حکمتت و شکر؟! چرا من آخه ! فقط خودت باید کمکم کنی
میدونی که ... خودت داری میبینیم !!
دستامو بگیر... اینبار دیگه نذارزمین بخورم که به خداییت قسم دیگه نمیتونم
بلند شم !!!! ![]()
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت توسط شیدا |