تبليغاتX
بیش از این ها می توان خاموش ماند ...
تمام نا تمام من ... با تو تمام میشود !

 

ماه من ...

 

همه ی دار و ندار من برایت ...

 

مینویسم که بدانی ...

 

بی نگاهت ...

 

دمی آسوده نمی آسایم !

 

Click for Full Size View

 

شاید تو اولیش باشی !

 

اولین گوش شنوایی که هیچ وقت از حرفهای من خسته نشد !

 

گاهی وقتا برات از عشقم و احساسم میگفتم .... گاهی میومدم و برات از همه

 

دنیا شاکی میشدم ... حتی گاهی برات گریه میکردم ... به همه ی حرفام گوش

 

میدادی و تک تک شون رو تو قلب کوچیکت ثبت میکردی ...

 

بعضی حرفامو تو این دنیای به این بزرگی با اینهمه آدم فقط تو میشنیدی .. فقط

 

تو حجم دردمو طاقت میکردی ... فقط پیش تو بود که من فقط واژه بودم و بس ..

 

تنها تو بعد از شنیدن حرفهام سکوت میکردی و به حالم تاسف نمیخوردی ........

 

حالا اومدم واسه اینهمه صبوری و طاقت واسه یه بارم شده شکایتامو بذارم کنار

 

و برات از " گفتنی " های زندگیم بگم ...

 

همه اش از یه شعر شروع شد که برات خوندم و تو باهام موندی.... واسه همون

 

شعر ...

 

برات از غصه هام گفتم ... از روزای عاشقی و بی عشقی...از خدام ... ازعشقم

 

یادته ... اوایل همه حرفم برات اون بود ... از چشاش میگفتم ... از حرفاش و از ...

 

یادته دیوونه ام کرده بود ... حالا تو این مدت خیلی چیزا عوض شد ... اما هنوز ...

 

فقط تو میدونی چی کشیدم ... یادته اوایل دیوونه ی نگاش بودی ... و حالا ...

 

هم من میدونم ... هم تو ... که "هنوزم" هستی ...

 

باهات بزرگ شدم ... تو هم یه تیکه ی بزرگ زندگیم بودی ... سنگ صبورم .......

 

یه سال به تموم حرفهام گوش دادی و واسه همین ...

 

من واسه تو خیلی بیشتر از این آدمای خاکی روح قائلم...میدونم بیشتر از خیلی

 

از آدما دل داری و حتی اگه نداشته باشی هم  حداقل دلت مثه اونا سنگ نیست

 

اوایل یه برگ پاییزی بودم که زیر پای آدما له میشد ... اما حالا ...

 

هنوز یه برگ پاییزی ام ...... اما یه برگ پاییزی که با باد همسفر شده و خونه اش

 

شده آسمون !

 

با وجودت دوستای خیلی خیلی خوبی پیدا کردم که واسه اینم ممنونتم ...

 

بازم خیلی حرف زدم نه ؟ یادم رفت ... اومده بودم تولد یه سالگیت و تبریک بگم !

 

تولدت مبارک " بیش از اینها میتوان خاموش ماند " ...

 

Click for Full Size View

 

 پی نوشت : بالاخره اول و آخر آرشیو منم شد هفته ی دوم آذر !

خیلی خسته ام ..... خیلی هم خوابم میاد ..... واسه همین پستم و ساعت ۱۱

گذاشتم و نوشتم ۱۲:۱ آخه نمیخوام وبم احساس کنه دوسش ندارم ...

شما ببخشیدم !

خدای بارون ... خدای پاییز و خدای من ... حافظ همتون



لینک ثابت نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت   توسط شیدا  |