قصه از اينجا شروع شد... كه تو بی قراری من تو رسيدی ... منو ديدی ... به تن
مرده ی عشقم تو تابيدی ...
نميدونم ! بگم ناراحتم يا خوشحال ! نميدونم دلی مونده كه بگم گرفته يا نه .....
اينجور روزا ديگه برام تكراری شده ... يه صبح تا شب دعوا آدمو خسته ميكنه چه
برسه به اينكه تو يه سال و چند ماه هرروزش دعوا باشه ! خسته ی خسته ام !
نميدونم چرا منی كه دم از عشق به دنيا ميزنم منی كه اعتقاددارم انسان روحه
نه جسد نه جسم ..... چرا ميذارم باهام اينطوری كنن ؟ چرا ميذارم هركی از راه
ميرسه يه چيزی بهم بگه يه تيكه از روحم و ببره و نابودش كنه!!!!! چرا منم مثله
همه درگير آدما شدم .... چرا كاری كردم كه حالا بخوام به اين فكر كنم كه از اين
به بعد ميشه با يه قلب پاره پاره زندگی كرد ؟ ميشه خنديد ؟ ميشه خدارو شكر
كرد ؟ " خدا " ! چه زود يادم ميره خدايی هم هست ...... چه زود شك ميكنم به
عدالتش ! چه زود واسه تموم داشته و نداشته هام ناشكر ميشم !
خدا شكرت ... واسه هرچی دادی و گرفتی شكر !
" هزار بار
ناخن به آسمان كشيدم !
زخمی نشد ...
ستاره نريخت ... "
دلم و روحم يه خونه تكونی مي خواد ..... اگه روحی مونده باشه اگه دلی برام
گذاشته باشن ! نگين چی شد ! چرا اينطوری شد ! خودمم نميدونم...نميدونم
قصه از كجا شروع شد كه اينجا و انقد زود داره تموم ميشه ...
اولين فكری كه امروز به سرم زد اين بود كه اينجارو ببندم ....... اما فكر كه كردم
ديدم اگه اينجا ننويسم دق ميكنم ! شماهام اگه نباشين من ميشم تنها ترين
آدم زمين كه فقط خودش مونده و خداش !!!!! خدايی كه بايد با يه دنيا توبه برم
سراغش ... ميدونم هنوز دير نشده ... هنوز جا داره كه بخشيده شم !
دلم شكسته ... وقت لازمه كه تيكه هاشو به هم وصله كنم !

" پاييز اگر وفا كند ...
قلبم را در هجاهای تندِ بودن
بر بادها می آويزم ! ...
پاييز اگر وفا كند ... "
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت توسط شیدا |