چه کسی باور میکند ؟
رستم !
از هرآنچه بوی عشق میدهد ... از تو ...
من به نهایت رسیدم ...
توانستم عشق را در پستوی خانه ی دل نهان کنم
و اکنون
از هرآنچه بوی تعلق می دهد آزادم !
چه کسی باور میکند ؟
توانستم !
توانستم تورا دوست بدارم ...
توانستم با نگاه آسمانیت کنار بیایم
و با چشم سر ... نه با چشم دل ...
به تو نگاه کنم !
توانستم برای اولین بار و آخرین بار
به هرم نفسهایت و به گرمی دستانت اعتماد کنم
و شاخه ی خشک بی اعتمادیم را
زیر پاهای اعتماد تازه ام له کنم !
و اکنون
تو با منی ... تو در منی و هنوز هم از آن منی ...
اما نه در اینجا ...
در هرکجا غیر از اینجا ...
تو در همه جا ... در همه وقت ...
از آن منی ...
باور میکنم !

When you're gone
The pieces of my heart are missing you
When you're gone
The face I came to know is missing too
When you're gone
The words I need to hear to always get me through the day and make it ok
I miss you
I've never felt this way before
Everything that I do reminds me of you
حرفی نمی مونه ... جز اینکه : مواظب خودت و دل پاکت و چشای آسمونیت باش ![]()
دوستت دارم ... زیاد ... ![]()
لینک ثابت نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت توسط شیدا |
