در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست ...
دل من ... که به اندازه ی یک عشق است ....
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد ...
بهونه هایی که الان از همیشه کم رنگ تر شدن ! تنها شدم ! تنهای تنها !
تمام روز را در آینه گریه میکردم ...
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود ...
تنم به پیله ی تنهاییم نمی گنجید .....
و بوی " تاج کاغذیم " !
فضای آن قلمرو بی آفتاب را ...
آلوده کرده بود .........
نمی توانستم ... دیگر نمی توانستم .......
پی نوشت : خسته ام ... امروز از همیشه خسته ترم ... بودن یکی از
عزیزام به خطر افتاده و به دعای همتون احتیاج دارم .......................
دعا کنین خدا اینبارم دست از آزمایشش برداره .... و عظمتش رو بهم
نشون بده ... دعا کنین همه ی زندگیم زندگیمو ترک نکنه !
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت توسط شیدا |

