تبليغاتX
بیش از این ها می توان خاموش ماند ...
“ but you still have … all of me ! “

 

من هنوز سالمم ! و من هنوز نفس میکشم ... نعمتی که خیلی ها الان

 

دیگه ندارن سالمم ... آدمم ... اختیار دارم .... عقل دارم .... تو همه کتابا

 

هم نوشتن فرقم با سایر آفریده ها اینه که قدرت اختیار و تصمیم گیری

 

دارم .... که میتونم از عقلم استفاده کنم و بهترین باشم ! اما من چی ؟

 

چرا احساس میکنم  هیچی دست من نیست  و چرا از همه ی رفتارایی

 

که ازم سر میزنه شاید  یه درصدش مورد  قبولمه و به طور ارادی انجام

 

میشه؟ چرا وقتی احساس میکنم کاری باید انجام بشه انجامش نمیدم

 

و همیشه همه چی  واسه آینده ست ؟ آینده ای  که معلوم  نیست آخر

 

کی قراره از راه برسه ...

 

نیومدم مثه همیشه غر بزنم  نیومدم  تجربه های تلخ  و همیشه تکراری

 

و دوباره بگم اومدم بنویسم که فقط یه نفر باور کن یه نفر حرفموبفهمه

 

دوست دارم فقط یه نفر بفهمه که چقدر از خودم شاکی ام .................

 

چقدر از تیکه تیکه کردن لحظه های قشنگ زندگیم با دست های خودم

 

خسته شدم ... چقدر از فرار کردن از خود واقعیم خسته ام .................

 

هوس کردم حتی شده  یه روز یا شاید یه ساعت خود خود خودم باشم

 

واسه همه .... حتی واسه غریبه ای که تو خیابون از کنارم رد میشه اما

 

انگار خیلی سخته ....... انگار از راهی که باید توش باشم قد یه دنیا دور

 

شدم .... انقدر دور که راه برگشت رو گم کردم !

 

شیدایی که همیشه بود ...... الان  یه گوشه ی اتاق میشینه و به کارای

 

این شیدای جدید میخنده ! میشینه و با تاسف هاش میگه که ..............

 

خسته ام از اینکه بگم خسته ام .. خسته ام از اینکه بدونم که اگه تغییر

 

نکنم هستی ام چیزی که فقط یه بار ماله منه ... نابود میشه و اما حتی

 

یه قدم برندارم ... اینکه از دست خدا هم حرص بخورم ...

 

عجب صبری خدا دارد ........................................................................

 

اگر من جای او بودم ..! برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان

 

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو .................. آواره و دیوانه می کردم !

TinyPic image

 

 

به یه تلنگر احتیاج دارم یا شایدم یه چیزی خیلی بزرگتر از اون ............

 

اما با همه ی وجود منتظرم ....... منتظر لحظه ای که خوده خودم و پیدا

 

کنم ! منتظر لحظه ای که قدر لحظه هارو بفهمم ...بدونم !

 

                                        یه برگ پاییزی

 



لینک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت   توسط شیدا  |