در ابتدای راه
خسته میشوند ....
اما ....
اما دستای مهربون و همیشه عاشقت هیچ وقت خسته نشدن .......
و همون دستا و همون چشما امروز ......... ما رو به اینجا آوردن که یه
ساله شدن عشقمون رو تو یه روز مقدس جشن بگیریم ! ![]()
امروز 365 روز از اون نگاه ها میگذره ........ امروز من و تو یه ساله که
داریم با هم زندگی می کنیم ... ![]()
یه سال پیش همین امروز بود ... تو همین ساعت بود که منو روبروی
خودت نشونده بودی وبا همه ی وجودت به چشمام خیره شده بودی
و من زیر نگاهات طاقت نمیاوردم و سرم و پایین می انداختم ..............
منو تو 6 ساعت فقط هم و نگاه کردیم و بدون هیچ حرفی همه ی
حرف ها رو به هم گفتیم ..... من و تو یه سال پیش ..... امروز عاشق
شدیم ! ![]()
نمی دونم احساسم رو چه جوری باید برات بگم ......... چه جوری اوج
حسی که الان دارم و با واژه ها بگم ...
هرچی میخوام بنویسم انگار نمیشه ... انگار نباید حرف زد ..............
انگار امروز رو فقط باید حس کرد ...................................................
فقط ....... فقط اینکه بدون بعد از گذشت یه سال الان هزار برابر قبل
دوستت دارم و الان عاشق تر از همیشه ام ! ![]()
ممنون عشقم ... ممنون واسه همه روزای قشنگی که برام ساختی
ممنون که تواین مدت خیلی چیزا رو بهم یاد دادی و ممنون که خدامو
بهم برگردوندی ......... ممنون که با همه ی خوبی ها و بدی هام کنار
اومدی ... ممنون که ..... ![]()
من بدون تو هیچی نیستم و می دونی که :
مگر تو ای همه هرگز .... مگر تو ای همه هیچ .....
مگر تو نقطه ی پایان ... بر این هزار خط نا تمام بگذاری ...
مگر تو ای دم آخر ....در این میانه تو سنگ تمام بگذاری ...
یه برگ پاییزی ![]()
![]()
![]()
لینک ثابت نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت توسط شیدا |

