با عشق به تو ... با حضور تو .... و با هرم نفس های گرم تو من !
من به اوج میرسم .. امروز و الان میفهمم که تنها تو چه با بودنت
و چه با نبودنت منو به نهایتم میرسونی ..................................
این پستم فقط پست عذر خواهیه ... معذرت خواستن ازت واسه
اینهمه روزی که میتونست قشنگ باشه اما نذاشتم شاید هم
نذاشتی .... معذرت واسه اینکه کاری کردم که به روزای قشنگ
تو دفتر خاطراتت یا تو ذهنت دل خوش کنی .............................
معذرت واسه اینکه مجبورت کردم که بهم بگی برو ... منم میرم !
نمی دونم دیگه چی بگم ...... چی دارم بگم ؟ به قول خودت من
همیشه جلوی تو کم میارم ! اما باید حرف بزنم انقد که حتی اگه
یه روز نبودم تو به بودنم و به عشقم و احساسم به خودت ایمان
داشته باشی ..... که تو باور کنی تو تنها کسی بودی که تو تموم
زندگیم با یه نگاهش میتونست منو آروم کنه ....... مهربونم اینا به
قول تو قصه یا حرفهای تو کتابا نیست ! به خدا اینا حرفهای دلمه
که دارم اصرار میکنم با این چندتا کلمه ی محدودی که دارم بهت
بفهمونم ................. گرچه تو با نگاهم هرچی که تو وجودمه رو
حس میکنی ..... سال داره تموم میشه و امسال اولین سالیه که
من به معنای واقعیه اسمم برای تو سر سفره ی هفت سین می
شینم و برای خوشبختیمون و برای همیشه بودنت دعا میکنم و
از خدا میخوام همیشه برام نگهت داره ...................................
دارم دیوونه میشم از اینکه نمیتونم بهت بفهمونم چه جوری من
عاشقت شدم ! بانیه بودنم میپرستمت و دوستت دارم ودیوونتم
برای من کمه ... همه ی کلمه های دنیام جمع بشن نمیتونن اوج
احساسمو به تو نشون بدن ... پس من چرا دارم سعی میکنم و
به قول تو قداستشون رو از بین میبرم ... آخه نمیخوام چشای ناز
تو با زل زدن یه چشای من خسته شن ...... آخه نمیخوام چشات
چشایی که منو مثه آتیش میسوزونه دوباره حتی واسه یه لحظه
اشکی بشه و من بمیرم ..... به معنای واقعی بمیرم !
دیگه مهم نیست ....... بذار عالم و آدم به زندگیمون و عشقمون
بخندن ....... بذار همه فکر کنن منو تو هم مثه همه یه روز همو
تنها میذاریم .... چه اهمیتی داره وقتی تو هستی وقتی آغوش
گرمت هست و میتونه منو به اوج آرامش برسونه .................
مرسی که هستی .... مرسی که ........................................
دوستت دارم عزیزم تا روزی که نفس میکشم
فقط برای تو !

***************
تلاش کردم به تو آنچه را انتقال دهم که نمی توان انتقال داد
فقط کسی می تواند که با تو در درونت سهیم باشد . بنابراین
اگر به رازی پی برده باشم که تو با آن نا آشنا نباشی آنگاه از
کسانی خواهم بود که زندگی مواهب خود را به آنها عطا کرده
است و به آنها اجازه حضور در عرش سپید را داده است . اما
اگر به رازی پی برده باشم که ویژه ی من و تنها درون من باشد
آنگاه این نامه را به آتش بسپار !
متن از جبران خلیل جبران
یه برگ پاییزی ![]()
![]()
لینک ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت توسط شیدا |