تبليغاتX
بیش از این ها می توان خاموش ماند ...
خدا خواست و شد ...

 

 

گاهی وقتا میشینم فکر میکنم بعضی چیزا امکان نداره اتفاق بیفته و ما

 

آدما صفت غیر ممکن و روش می ذاریم و همون لحظه اتفاقی می افته

 

که باعث می شه واقعا از تعجب شاخ در بیاریم ... نه ؟ همون لحظه اون

 

که غیر ممکن بود ممکن ترین اتفاق رو زمین میشه و مارو حیرت زده

 

میکنه ... این اتفاق احتمالا واسه همتون افتاده اما شاید شما هم مثه

 

من ساده از کنارش گذشته باشین و بعد ها که دفتر خاطراتتون رو مرور

 

میکنین با خوندن اون صفحه از زندگیتون از خودتون میپرسین واقعا اون

 

روز چی شد که اینطوری شد ؟   

 

به هر حال میگم خوبه آدم گاهی وقتا به اتفاق هایی که اطرافش می

 

افته توجه کنه ... شاید اینطوری یه خرده از بی خبری بیاد بیرون ......

 

شاید اینطوری یه روزی به این باور برسیم که حتما یکی اون بالا هست

 

که همه ی توجهش به ماست و همه جا دستامونو میگیره و نمیذاره که

 

با همه ی وجود سقوط و تجربه کنیم ....

 

 

          

خدای مهربونم سلام ... دوباره دارم از تو مینویسم اما ایندفعه یه راست

 

نرفتم سر اصل مطلب اول بیوگرافیتو واسه دوستای خوبم گفتم تا یه کم

 

با خصوصیاتت آشنا شن ... تا یه کم فقط یه ذره بفهمن تو چقدر ماهی

 

بعد نوشته های این موجود دیوونه ای که خلق کردی رو بخونن !  

 

خوشحال شدی نه ؟ آخه دیدم تو خیلی مهربونی منم یه کاری در برابر این

 

خوبی های بزرگ تو بکنم تا اگه یه روز دیدمت بگم حداقل یه کم ازت واسه

 

آدما نوشتم یه کم بهت فکر کردم ... یه کم حس کردم که با همه ی وجود

 

منو تو آغوش گرمت گرفتی و تنهام نمیذاری و همیشه باهامی ............

 

یه کم فهمیدم که تو منو خیلی دوست داری ... نه بیشتر از بقیه اما خوب

 

شاید اندازه ی همونا ... نمیدونم مهربونه من ...................................

 

امروز دیگه مثه همیشه نیست ... نیومدم ازت از اتفاقایی که داره برام

 

می افته گله کنم ... نیومدم از آدما گله کنم ... نیومدم بگم تنهام و ....

 

فقط اومدم شکرت کنم اومدم در حضور همه ی این آدمای مهربونی که

 

به اینجا سر میزنن به پات بیفتم و بهت بگم خدای مهربونه من ........

 

تو واقعا مهربونی .........

 

می دونم کم کاریا و فراموش کاریامو میبخشی میدونم زود فراموش

 

میکنی گاهی وقتا یادم میرفت تو پیشمی ... شاید دوباره اینطوری بشه

 

اما میدونم که میدونی که می دونم تو همیشه هستی .................

 

پس خدای من ... خدای عشق من و خدای ما ..............................

 

واسه هرچی که بهم دادی و ندادی شکرت .... واسه هرچی که دادی

 

و گرفتی شکرت .... واسه مهربونیات شکرت .... واسه اینکه عاشقم

 

کردی شکرت .... خدایا واسه همه چی شکرت ...

 

بذار همیشه تو عشق تورو پیدا کنم ... بذار از هر راهی می رم به تو

 

برسم ... بذار همیشه همینطوری عاشق بمونم ... بذار صبر کنم بذار

 

آروم باشم و حضورت و حس کنم ... بذار همیشه مثه همین الان همه

 

نفسام از سر آرامش باشه و اگه الانم بمیرم از دنیا و آدماش دیگه

 

هیچی نخوام میدونم خیلی زیاده اما اینم میدونم که تو خیلی مهربونتر

 

از این حرفهایی   ......................................................................

 

خیلی حرف زدم منو ببخش ... مواظب خودت باش ... مواظب من باش ...

 

مواظب عشقم و دل نازکش باش ... مواظب همه ی آدمای مهربون دنیام

 

که مثه خودتن باش ...    

 

 

 

 

این شعرم فقط به خاطر مصرع اولش می نویسم واسه عشق مهربونم :

 

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

 

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

 

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند

 

صبر کن ....

 

گریه به زنجیر شود بعد برو ......

 

 

همین دیگه حرفی نیست 

 

 

                                         یه برگ پاییزی      

 

 



لینک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت   توسط شیدا  |