تبليغاتX
بیش از این ها می توان خاموش ماند ...
گود بای پارتی یه فصل قشنگ

به نام خدای مهربون خودم

 

پاییز قشنگمون داره تموم میشه مهربونم ...

 

نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ... ناراحت واسه اینکه هرچی

 

بود خوب بود یا بد ... گذشت و تموم شد و من و تو از خیلی از روزها و

 

لحظه هامون هیچ استفاده ای نکردیم .........................................

 

خوشحال واسه اینکه یه فصل جدید میاد و من و تو سومین فصل زندگی

 

مون رو جشن میگیریم ... اگه پاییز یه کم برامون بد شانسی آورد اما 90

 

روز بود که گذشت شاید زمستونمون عالی باشه مگه نه عزیز دلم ؟

 

توی این پاییز خیلی اذیت شدم به کنار خیلی عذاب کشیدم اونم به کنار

 

همه ی لحظه هاش با گریه هام گذشت اونم مهم نیست فقط این مهمه

 

که توی این پاییز خودمو ... تورو و کلی از آدمای اطرافم و شناختم توی

 

این پاییز بیشتر از همه ی پاییزای زندگیم دست به دامن خدای مهربونمون

 

شدم و رفتم در خونشو کوبیدم انقدر پشت در موندم انقدر در زدم تا آخر

 

صدامو شنید و در و واسم باز کرد و تورو میزبان همه ی عشق و احساسی

 

که با خودم برده بودم کرد ... آره ستاره ی قشنگ زندگیم ... اگه الان اینجا

 

میتونم با آرامش بنویسم از تو از خدامون از عشقمون و از ... همش و از

 

عشق تو دارم  همش از احساسیه که میزبانم توی خونه ی خدای مهربونم

 

بهم داد از دستای خدای مهربونم گرفت و با همون عطر دستاش گذاشت تو

 

دل من ... یه چیز بزرگ  ... یه وجود عزیز ... میدونی چی ؟ .........................

 

یه زهیر .........................................................................

 

کمکم کن عزیز دلم کمکم کن تنها شاهد اشکام توی این نود روز واقعا فکر

 

شو بکن ... اینهمه روز و هر روز چشای بارونیه من روبروی تو چیکار کنم خوب

 

تقصیر خودته انقدر لوسم کردی توی این چند وقت ..................................

 

یه فصل دیگه ام گذشت ... میدونم من و تو تا ابد هم پاییز داریم هم زمستون

 

و هم هزارتا فصل دیگه مثه بهار ... فصل شروع عشقمون ...................... 

 

مرسی مهربونم ... مرسی واسه همه ی این احساس ها ... مرسی واسه هر

 

چیز بد و خوبی که داشتیم ... مرسی که هستی مهربون من .................

 

میدونم یه روزی دستای گرمت دستای سرد و بخ زده مو میگیره منو میبره یه

 

جایی که هیچ آدمی نرفته باشه جایی که حتی روی برفا هم رد پاهامون نمونه

 

تا کسی بتونه پیدامون کنه ... جایی که فقط تویی و من و یه خدای مهربون

 

جایی که ........................................................................................

 

مثه همیشه خواستم یه کم برات بنویسم اما همون یه کم شد یه عالم آخه

 

هرچیم بگم که تو نمیفهمی آخه ............................................................

 

دوستت دارم تکراری باشه مهم نیست مهم تویی و من و خدامون پس ....

 

دوستت دارم

 

         بیشتر از همیشه .... خیلی بیشتر ....

 

 

 

 

**************************************

 

تموم شدن پاییز و اومدن یه فصل جدید رو به همه ی دوستام و به همه ی

 

عاشقای دنیا تبریک میگم .... مخصوصا دوستای گلم که همیشه بهم سر

 

میزنن و با نظرای قشنگشون کلی شرمنده ام میکنن ........................

 

برای همتون پیش خدای مهربون خودم دعا میکنم ... تازه فهمیدم اون چقدر

 

مهربونه ..............................................................................................

 

قشنگترین شبای زندگیتون و عالی ترین روزای عمرتون و براتون آرزو میکنم

 

امیدوارم همتون مثه من همیشه خوشبخت بمونید .................................

 

 

پاییز تموم شد اما عمر برگ پاییزی حالا حالا ها تموم نمیشه   

 

شب یلدای دلای دریاییتون مبارک

 

 



لینک ثابت نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت   توسط شیدا  | 


حرفهای دلم ...

 

سلام مهربونم ... سلام عشق همیشگی من ...

 

دوباره دلم گرفته بود می خواستم باهات حرف بزنم اما تو وقت وحوصله

 

شو نداشتی ... تقریبا مثه همیشه ... اگه اینجا مینویسم شاید امیددارم

 

یه روزی میای و می خونیشون گرچه تا حالا .......................................

 

می دونی الان آدمایی که کمابیش میان اینجا و پست هایی که می ذارم

 

رو دنبال می کنن با خودشون می گن این بابا واقعا عاشقه یا شایدم با

 

خودشون بگن این یارو فیلم هندی زیاد نگاه میکنه این دوره زمونه از این

 

چیزا حرف زدن دیوونه گیه ... یا شایدم یه پوزخند بزنن وبرن ، اینارو دارم

 

از رو نظرایی که برام گذاشتن می گم فکر نکن حاصل تخیلات خودمه ..

 

مثه خیلی چیزا درباره ی تو مگه نه ؟ .................................................

 

به هر حال بگذریم همه ی اینا رو گفتم که بهت بگم این آدما که نه تا

 

حالا منو دیدن نه در موردم چیزی میدونن با خودشون یه فکری میکنن

 

راجع به من یا شاید دلشون بسوزه ... چه فرقی میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اما تو چی تو که منو بهتر از خودم میشناسی تو که عاشق منی و تو

 

که میگی همه ی دنیات منم تو در مورد این حرفها و این احساس ها

 

چی فکر میکنی ... نکنه اینم مثه خیلی چیزاس که تا حالا اصلا بهشون

 

فکر نکردی ... می دونی چرا میگم کاش میشد لحظه ها را پس گرفت ؟

 

میدونی چرا همش می گم کاش فردا را کسی پنهان کند ؟ چون اگه

 

این لحظه ها با سرعت باد رد نمی شدن اگه فردا هیچ وقت نمیومد

 

الان تو این لحظه تو انقدر از من دور نبودی ... مگه نه ؟ اون موقع ما

 

مثه همون قدیما دستای همو می گرفتیم و با زبون چشامون همه چی

 

رو به هم میفهموندیم و ته دلمون از داشتن همدیگه ذوق می کردیم

 

تو خودت خوب می دونی من آدمی نبودم که بخوام حتی یه لحظه به

 

گذشته ها فکر کنم تو می دونی که من آدمی بودم که تنها خواسته

 

ام و تنها حرفم زندگی توی لحظه بود ... اما حالا مخصوصا این چند

 

روز شاید فقط 5 یا 6 درصد روزم تو الان باشه بقیه اش همه .........

 

الان همین جایی که نشستم یه روزی تو نشسته بودی و تو چشمای

 

من نگاه میکردی و زمزمه می کردی ........................................

 

تو تموم دنیامی ... تو تموم حرفامی ... تو همه ی لحظه ی ...

 

هر جای خونه رو نگاه میکنم تو رو می بینم سرم و که میذارم رو

 

بالشم احساس می کنم هنوز از اشکای اون شبت خیسه خیسه

 

اون وقت این آدما انتظار دارن لحظه لحظه از تو ننویسم و واسه

 

این همه مشکلی که پیش اومده ناراحت نباشم ......................

 

نمی دونم واقعا نمی دونم چیکار کنم باور کنی بیشتر از همیشه

 

به خدا هزار بار بیشتر از قبل می پرستمت  تو از من انتظار کمک

 

داری و من دارم از تو واسه خیلی چیزا کمک میخوام اما نه تو و

 

نه من هیچکدوم واقعا هیج کدوم ..........................................

 

چرا دارم مینویسم عشق من چرا ؟ تو که نمی خونی اینارو ....

 

این آدما هم که جواب سوالای منو ندارن پس چی ؟ فکر میکنی

 

حداقل یه خورده از حرفامو میریزم بیرون نه ؟ اما نه اشتباه نکن

 

اینا حرفایین که همه دنیا میتونن بخوننش و بهشون بخندن اما

 

حرفهای تو دل من فقط مال توئه ... واسه توئی که بیشتر از یه

 

دنیا برام ارزش داری ... واسه توئی که تا ابد لحظه لحظه تورو

 

فقط تورو عزیز من بعد از خدای مهربون هردومون می پرستم

 

فقط دعا میکنم از ته ته ته ته دلم دعا میکنم از این امتحانی که

 

خدا برامون فرستاده رد شیم ... شایدم امتحان نباشه نمیدونم

 

خیلی حرف زدم خیلی بیشتر از همیشه ... یادت نره ............

 

                             دوست دارم تا انتها                              

 

      یه پله مونده تا خدا ...                       

  

                                                          فکر نکنی بی اعتنا ..               

 

                                       یادم میره خاطره ها ...

 

... u & me together ... for ever

 

تا ابد ..........................................................................

 

 

                                                    برگ پاییزیت    

 

 

 

 



لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت   توسط شیدا  | 


تو که نیستی ...

 

خدای مهربون آدما سلام ..........

 

یه وقت فکر نکنی دوباره یه چیزیم شده اومدم سراغت از آدما

 

گله کنم نه ... اومدم تو به حرفام گوش بدی آخه دیگه هیشکی

 

برام نمونده هیشکی ....

 

ایندفعه از آدما گله ندارم از تو فقط از تو ... کلی سوال ازت دارم

 

اما کسی رو ندارم که بهشون جواب بده خودت که نیستی ....

 

آهای خدای مهربون آدما صدامو میشنوی ؟

 

مگه نگفته بودی دست بنده هات و میگیری ؟ مگه خودت نگفته

 

بودی هیچ وقت تنهامون نمیذاری و همیشه کنارمون می مونی ؟

 

پس کو ؟ پس کجایی ؟  درسته ما آدما یادمون نیست چون دیگه

 

به خیلی چیزا فکر نمی کنیم اما تو خودت موقعی که مارو از یه

 

بغل عشق جدا می کردی تا بیایم اینجا خودت به خداوندی خودت ...

 

خودت همه ی این قول ها رو به ما دادی ... پس چرا الان ..........

 

خدا ی  مهربون آدما میبینی می بینی اونی که همیشه از همه

 

دنیا و آدماش شاکی بود و فقط پیشت از همشون گله میکرد حالا

 

از همه ی مردم و دنیاشون بریده و اومده که فقط از تو گله کنه

 

تویی که عاشقش کردی ... تویی که کاری کردی دیوونه ی یکی

 

دیگه از بنده هات بشه و خیلی زود اونو ازش گرفتی ...

 

گرچه از اولم مال اون نبود ... چرا از ذهنش بیرونش نمی کنی ؟

 

می دونم حالا دیگه اگه بخوای هم نمی تونی وگرنه تا حالا منو

 

از این تاریک خونه نجات می دادی مگه نه ؟ اما نه من نمیخوام

 

نمی خوام از دلم بره بیرون ... میدونم نمیره واگه بره هم چیزی

 

به اسم دل نمی مونه آخه خدا باور کن من عاشقش شدم نه اون

 

جوری که تو فکر می کنی خیلی بزرگ تر و خیلی مقدس تر ....

 

آهای بنده ی خدای مهربون آدما تو چی تو صدامو میشنوی ؟

 

دارم پیش خدای مهربونت التماس میکنم دارم قصه ی عشقتو

 

براش تعریف میکنم صدامو می شنوی یا هنوزم وقتشو نداری ؟

 

دارم بهش میگم دیوونه ی چشات شدم ...  دارم بهش میگم تو

 

نباشی زندگیم از جهنمی که اون ساخته هم جهنمی تره  ...

 

خدا می بینی ؟ میبینی هرچی داد می زنم صدامو نمی شنوه ؟

 

می بینی  ؟ می خواد دیوونم کنه ؟ خدای مهربونم می بینی  اون

 

باعث شد  هرچی تو دنیاته هرچی که بهم دادی برام زشت بشه و

 

فقط اون ... کاراش ... حرفهاش و خنده هاش ..............................

 

آره خدا ی مهربون من و آدما اما نه هنوز .... شاید ........................

 

براش دعا میکنم تنهاش نذار .............. .       

 

هفت بار به یاد عدد مقدس مون ... می دونم می دونم همیشه یادت

 

می مونه ...

 

یه کاری کن یادش بمونه همیشه .... بیشتر از همیشه ................

 

 

                                                          یه برگ پاییزی که دیگه از پاییزم بریده .... 

 

                                 

 



لینک ثابت نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت   توسط شیدا  |